جستجو
آمار سایت
افراد آنلاین:
62 نفر
بازدید امروز:
220 نفر
بازدید دیروز:
281 نفر
بازدید کل:
134245 نفر
مرور گر:
Unknown

بیژن گرد

آنچه خواهید خواند مصاحبه ای با همسر شهید بیژن گرد، صدیقه ولی‌پور است.

 *خانواده ای از بوشهر

 

 * متولد سال 1345 در «کوی خواجه» بوشهر هستم. تا 5 سالگی در بوشهر بودم اما به دلیل اینکه پدرم سر آشپز باشگاه افسران بود منتقل شدیم اهواز و چند سال هم در خانه های سازمانی آنجا زندگی کردیم. اول راهنمایی بودم که انقلاب شروع شد. خانواده ما 7 نفره بود، دو برادر 3 خواهر هستیم و من فرزند دوم هستم.

پدر بزرگ مادری‌ام مکتب دار بود و به همین دلیل مادرم خانم رحمتی میرشکاری سواد مکتبی داشت. پدرم هم حیدر آقا تا کلاس ششم درس خوانده بود.

 *می خواستند پدرم را اعدام کنند

 

 در خانواده ما با توجه به جو آن زمان درس خواندن برای دختر‌ها بد نبود. پدرم خودش کتابخوان بود و چند بار به خاطر کتاب‌هایش در محل کار با او برخورد کرده بودند اما بعد متوجه شده بودند کتاب‌خوانی او از سر علاقه است. ایشان مقلد آقای خوئی بود و هیچ وقت یاد ندارم نماز و یا روزه ‌اش ترک شده باشد. حتی اگر مریضی سخت هم می‌داشت باز راضی به روزه نگرفتن نمی‌شد و می‌گفت تا زنده هستم روزه می‌گیرم.

 ایشان مردی شجاع بود و برایش فرق نمی‌کرد چه کسی روبه رویش است هر کسی به او زور می‌گفت با او به شدت برخورد می‌کرد.

 حتی در سال‌های جوانی می‌خواستند پدرم را اعدام کنند چون با یک سرهنگ بالاتر از خودش درگیر می‌‌شود و پدرم را به همین دلیل زندانی کرده و می‌خواستند اعدامش کنند.

 یکی از آشنا‌های ما گفته بود بگویید او دیوانه است تا حکم اعدام برایش اجرا نشود. اما ایشان می گوید: من خودم را به دیوانگی نمی‌زنم. کلی با او صحبت می‌کنند که تو زن و بچه داری قبول کن بعد از این ماجرا پدرم تبعید می‌شود.

 با اینکه پدرم ارتشی بود اما در تظاهرات با لباس شخصی شرکت می کرد. تیمساری که مافوق ایشان بود پدرم را می ترساند و می گفت اگر بگیرنت برات خیلی بد میشه! بعد از پیروزی انقلاب طولی نکشید که انتقالی مان درست شد و برگشتیم بوشهر.

 وقتی برگشتیم بوشهر در محله «باغ زهرا» ساکن شدیم. مستاجر بودیم اما پس از مدتی منطقه صاحب خانه شدیم.

 *رفت و آمد با خانواده شهید گرد

 

 با خانواده شهید گرد از بچگی همسایه بودیم. اما چند سالی به دلیل انتقالی های شغلی پدرم از هم بی خبر بودیم تااینکه برگشتیم و در باغ زهرا ساکن شدیم. آنها هم انجا بودند و دوباره به یاد قدیم‌ها دوستی‌مان برقرار و روابط خانوادگی مان شروع شد. بیژن متولد 1345 و هم سن و سال بودیم. او بچه «گناوه» است اما در خارک بزرگ شده و در بوشهر تا اول دبیرستان درس خوانده بود. شهید گرد بعد از اینکه وارد سپاه شد مجددا درسش را ادامه داد. پدرش هم در شرکت نفت کار می‌کرد.

 من دائم فکر درس خواندن بودم و تنها فعالیتم در بسیج محل و انجمن مدرسه بود. اوایل انقلاب شور و حال مردم بیشتر بود و به همین دلیل شاید گروه های زیادی مثل مجاهدین خلق، حزب کارگر و ... تشکیل شده بود که فعالیت های گسترده ای می کردند. بیژن هم جزو بچه‌های بسیج بود.

 *تو زن برادر خودم هستی!

 

 سال 61 بود که شهید گرد وارد سپاه شد. با برادر‌هایم ثبت نام کرده بود.  چون بیژن دوست برادرم بود و خانواده‌اش با ما رفت و آمد خانوادگی داشتند برای همین زیاد او را می دیدم. خواهرش هم که یکسال از من بزرگتر بود در مدرسه ما درس می‌خواند. همیشه به من می‌گفت: تو زن برادر خودم هستی! به او می‌گفتم این حرف را نزن خوشم نمی‌آید اما ول کن نبود.

 من خواستگار‌های زیادی داشتم. همان‌زمان که بیژن به خواستگاری من آمد همزمان 3 نفر دیگر منزل ما آمده بودند، نمی‌خواهم از خودم تعریف کنم و بگویم من خیلی خوبم نه این طور نیست، خدا می‌خواست این طور باشد.

 هیچ وقت روی حرف پدرم حرف نمی‌زدم و احترام ایشان را همشه حفظ می‌کردم، یعنی اگر ایشان می‌گفت: بمیر ما می‌مردیم. چون عقیده داشتیم بعد از خدا حرف پدرم برای ما حجت است. با اینکه من از شهید گرد خوشم می‌آمد اما اگر پدرم می‌گفت نه، برای من هم نه بود و اصراری روی این قضیه نداشتم.

 *بیژن می ترسید بگویم «نه»

 

 یک روز عصر در حیات بودم که خانواده بیژن آمدند منزل ما. بعدها شنیدم که آن روز شهید گرد قرآن می‌خوانده و می‌ترسیده نکند که مثل خواستگارهای قبلی به او هم جواب منفی دهیم. آن روز وقتی رفتند پدرم از من پرسید نظرت چیست؟ گفتم: من نمی‌دانم هر چه شما بگویید. همین شد که بله را دادیم و صلوات فرستادند. (خنده)

 یکی از خواستگارهای من شهید علی بختیاری آزاد بود که برادر زن برادرم بود. به این دلیل ایشان را قبول نکردیم چون پدرم می‌گفت ما بد می‌دانیم وقتی از شما دختر گرفتیم، دختر خودمان را عروس شما کنیم.

 یک خواستگار دیگر هم داشتم که از اقوام‌مان بود و پدرم می‌گفت من به قوم و خویش دختر نمی دهم تا ایل و طایفه‌ام گسترده شود. به هر حال ایشان عقاید خودش را داشت من خودم هم جز بیژن به پدرم هیچ وقت نمی‌گفتم هر چه خودت بگویی و سکوت می‌کردم اما سر این یکی چون می‌خواستم رضایتم را نشان دهم گفتم هر چه شما بگویید.

 *برخورد تصادفی من و همسرم قبل از ازدواج

 

 یادم می‌آید قبل از ازدواج‌مان یک بار سرم پایین بود و داشتم می‌رفتم داخل منزل، بیژن هم که خانه ما بود داشت از اتاق بیرون می‌آمد که به هم برخورد کردیم یکی از دوستانم که آنجا بود شروع کرد به خندیدن و با منظور به من گفت: هه هه هه شما به هم خوردید. گفتم: برای چه می‌خندی؟! این اتفاق ممکن است در خیابان هم بیفتد. اما دوستم به دید دیگری به این ماجرا نگاه می‌کرد.

 آن زمان که جنگ بود و تازه انقلاب شده بود ما نیز عقاید‌مان آتشی تر بود و خانواده ما چون خودش نظامی و بسیجی بود با شغل بیژن که سپاهی بود مشکلی نداشت. این اعتقاد کلی ما بود.

 دختری نبودم که بخواهم بگویم با کسی صحبت نمی‌کردم و یا بیرون از خانه نمی‌رفتم. دوست‌های برادرم از جمله خود بیژن زیاد به منزل ما رفت و آمد می‌کردند و من احساس نمی‌کردم که من یک دختر هستم البته خودم به عنوان یک خانم حد و حدود خودم را می‌دانستم که مثلا فاصله‌ام با نامحرم باید چقدر باشه اما در برخوردم گوشه گیر نبودم. با این حال قبل از ازدواج با هم صحبت نکردیم و در واقع چنین رسمی در خانواده مان نبود البته من تا حدودی با او آشنا بودم. روحیات و اخلاقیات بیژن را می شناختم و بیگانه نبودم. این شناخت را هم از طریق خواهر‌هایش به دست آورده بودم. من هم به لحاظ اعتقادی شبیه پدرم بودم.

 *22 سکه به نیت 22 بهمن

 

 22 سکه بهار آزادی به نیت 22 بهمن مهریه‌ام بود. این مقدار را پدرم تعیین کرد. بین عقد و عروسی ما یک هفته فاصله بود چون پدرم با نامزدی مخالفت می کرد.

 *عروسی یک شهید

 

 من و بیژن اهل زرق و برق نبودیم، روز عقد لباسم مانتو و شلوار بود و در عروسی هم همین را پوشیدم. چادری نبودم. در انتخاب حجابم آزاد بودم گاهی چادر سر می‌کردم و گاهی هم نه. هیچ وقت شهید گرد در مورد این مسائل به من سخت نمی‌گرفت چون اعتقاد داشتیم چادر تکامل است نه حجاب. بیژن هم در مجلس عروسی مان یک بلوز و شلوار عادی به تن کرده بود.

 مراسم ما خیلی ساده برگزار شد. عده‌‌ی کمی را دعوت کردیم و شام دادیم. آن زمان مردم تجملات را خیلی نمی‌پسندیدند و اکثر به همین منوال ازدواج می‌کردند. آن زمان رسم بود شام عروسی قیمه با برنج می دادند.

 به تاریخ 1/2/62 ازدواج کردیم و زندگی را در اتاقی در منزل پدر بیژن شروع کردیم. در اهواز رسم نیست که خانم ها جهیزیه ببرند و یا اگر عروس جهیزیه می برد پولی به عنوان شیر بها می گرفت و همان را خرج خرید وسایل می کرد. البته الان تقریبا دیگر این رسم نیست. آن زمان روی سند ازدواج چند کالا می دادند که ما هم گرفتیم.

 من از نظر اقتصادی خوب فکر می کنم و اهل ولخرجی نیستم. برای همین بیژن حقوقش را که حدودا 4 هزار تومان بود می داد دست من. البته ما با خانواده شهید گرد با هم بودیم و خرج جدا نداشتیم. هیچ وقت هم با مادر شوهرم مشکلی نداشتم چون آنها واقعا من را مثل دخترشان می دیدند.

 *نیمرو با طعم پشه

 

 شهید گرد غذاهای ساده را خیلی دوست داشت. از بس رزمندگان در جبهه نان خشک خورده بودند غذاهایی را که شاید ما حاضر به خوردنش در شهر نمی شدیم آنها روی چشمانشان می گذاشتند. برادرم تعریف می کرد که موقع عملیات خیبر بیژن میاد داخل سنگر میگه چی داری برای خوردن؟ برادرم می‌گرده و یک تخم مرغ پیدا می کنه و روی چراغ نفتی در تابه ای سرخ می کنن. هر چی پشه بود روی آن جمع شده بود. نان کپک زده که برای چند روز پیش بوده را هم پیدا کرده و با تخم مرغ می خورند. کسی که در این اوضاع و احوال زندگی کرده شهر برایش با همه کمبودها قابل تحمل می شود.

 شهید گرد قبل از ازدواج با بعد از ازدواجش نسبت به رفتن جبهه هیچ فرقی نکرده بود. آن زمان مادرها برای بچه هایشان زن می گرفتند که پاگیر شهر شوند اما این فکرشان اشتباه بود. من با رفتن ایشان مشکلی نداشتم. چون پدرم و برادم خودشان زیاد به جبهه می رفتند.

 در طول زندگی مان هیچگاه وقت نشد برویم مسافرت فقط گاهی با ماشین می رفتیم امامزاده های اطراف یا روستای خودشان. 20 روز بعد از ازدواجمان بیژن رفت مرخصی. نصف زندگی ما ایشان جبهه بود.

 *تاکید بیژن به صحیح خواندن نماز

 

 شهید گرد به نماز ما خیلی تاکید داشت. حتی من و دو خواهرش را که به سن بلوغ رسیده بودند را وادار می کرد و می گفت باید جلوی من نمازتان را بخوانید ببینم عیب و ایرادی داره یانه؟ می‌گفتم چرا اصرار می کنی شاید ما روی مان نشود جلوی تو نماز بخوانیم یا بخواهیم از نماز خواندن فرار کنیم مگه برای تو می خوانیم؟ من آن زمان حدودا 15 سالم بود. می‌گفت نه اما وظیفه منه بهتون یاد بدم. خلاصه خیلی سر این موضوع شوخی می‌کردیم.

 شهید گرد بسیار به مادرش وابسته بود و من هم که این موضوع را می دانستم سعی می کردم در حد توان مادرش را ناراحت نکنم. چون می دانستم ناراحت کردن ایشان باعث ناراحتی همسرم می شود.

 زمانی که بیژن شهید شد پرداخت مهریه من خود به خود می افتاد بر عهده پدرش. اولین بار این موضوع توسط بنیاد شهید در خانه ما مطرح شد. من فقط به چشمانشان نگاه کردم و گفتم مگر من روزی که زنش شدم بنای‌ام بر این بود که مهریه ام را از او بگیرم؟ الان هم فکر نمی کنم لزومی داشته باشد که بگویم من مهریه ام را می خواهم.

 *زردآلوی نوبرانه

 

 اولین فرزندمان مهدی بود. دو سال و نیم بعد از عروسی هنوز باردار نشده بودم و حتی یکی از اقوام سر این موضوع حرفی زد که خیلی ناراحت شدم و گفتم بچه را باید خدا بدهد و اگر هم نخواهد نمی دهد. ما یک شاهزاده ابراهیمی داریم که در برازجان است، مادر بیژن نذر ایشان کرده بود برای بچه دار شدن ما و من از این موضوع بی اطلاع بودم.

 شبی در خواب دیدم یک سید بلند بالایی به خوابم آمد و یک پسر گذاشت توی بغلم و گفت بیا این هم مهدی تو. صبح که بیدار شدم و برای مادر شوهرم تعریف کردم گفت: به زودی بچه دار می شوی اسمش را هم بگذار مهدی. یک هفته بعد متوجه شدم باردارم. شهید گرد خودش رفت جواب آزمایشم را گرفت. آن زمان تازه زردآلو نوبرش شده بود که دیدیم زرد آلو خریده و آمد خانه.

 *عشقی که باعث شد قوری سر برود

 

 تا قبل از ازدواج من نمی دانستم شهید گرد به من علاقمند شده است. یکبار بعد از ازدواج خواهرش ما رفتیم خانه شان.  بیژن رفت برای ما چای بیاورد، یک دفعه دیدم قوری سر رفت. گفتیم: چی شد؟ بعدها خودش تعریف کرد که حواسم آن موقع به تو بود.

 *به یاد شهید دریاسفر

 

 یکبار بیژن تازه چند دقیقه ای بود که از ماموریت برگشته بود رفت سر یخچال آب بخورد که همان موقع خبر شهادت  دوستش «شهید دریاسفر» را آوردند. شهید گرد از ناراحتی آب در گلویش گیر کرد، با تعجب گفت: ما همین الان از هم جدا شدیم! گفتم: خوب شهادت در یک لحظه اتفاق می افتد. آن شهید اسمش دریا صفر بود.

 *عشق شهید گرد به دختر یک روزه اش

 

 فرزند دوممان وقتی دنیا آمد بیژن تازه از ماموریت آمده بود. شهید گرد عاشق دختر بود. اسم  فاطمه را هم خودش انتخاب کرد. همان روز هم آقای مهدوی با بیژن تماس میگره و میگه باید بریم ماموریت، آماده باش. اما شهید گرد می گوید: خانمم فردا مرخص شد میایم. فردا صبحش ما تازه رسیده بودیم خانه که دیدم شهید نادر مهدوی خودش با ماشین آمد دنبال بیژن.

 به بیژن گفتم: نمیشه نری؟

 گفت: می بینی که فرمانده آمده دنبالم. ماموریتم 24 ساعت بیشتر نیست و بر می گردیم.

 اما خب این 24 ساعت شد ماموریت همه عمرش و او را به چیزی که می خواست رساند. سفری که با تولد دخترش هم زمان شد.

 مدتی قبل از شهادت بیژن خوابی می بیند و برای مادرش تعریف می کند که: در خواب دیدم سوار بر اسب سفیدی هستم.

 مادرش می گفت: همان موقع که شنیدم لرزه به تنم افتاد اما به روی خودم نیاوردم.

 *کسی حق نداشت به امام و  انقلاب توهین کند

 

 اگر کسی پشت سر امام خمینی و انقلاب صحبت نا مربوطی می کرد  بیژن به شدت عصبانی می شد. یکبار یه بنده خدایی آمد خانه ما و داشت با مادرشوهرم صحبت می کرد. آن خانم شروع کرد ضد انقلاب صحبت کردن. شهید گرد از عصبانیتش فلاکس چای را زد به دیوار و شکست. خانم همسایه در حیاط بود و صدا را شنید. متوجه شد عصبانیت بیژن به خاطر او بوده و رفت. دیگر ندیدم آن خانم به منزل ما رفت و آمد کند.

 *ماجرای محموله ای که در زمین فوتبال پیدا شد

 

 شهید گرد علاقه زیادی به فوتبال داشت. مثلا اگر امروز ساعت 5 از جبهه می رسید فوراحمام می کرد و می گفت: حالا نوبت فوتبال است و می رفت. یک تلویزیون 14 اینچ سیاه و سفید داشتیم که فوتبال ها را با آن تماشا می کرد. یکبار در زمین فوتبال داشتند بازی می‌کردند که برادرش مقداری تریاک پیدا کرده بود. ایشان که بچه بود نمی دانست این چیه؟ از طرفی از خانواده هم می ترسید که  قضیه را بگوید اما چون با من صمیمی بودند آمد گفت: زن داداش بیا.

گفتم: چیه؟

 گفت: ببین این چیه توی زمین پیدا کردم.

 ازش گرفتم و به مادرش نشان دادم. گفتم: فکر کنم اینی که فرهاد پیدا کرده تریاک باشه. ایشان هم تایید کرد. بیژن که آمد به خنده گفتم: ما محموله پیدا کردیم.

 گفت: کو؟

 مادرش گفت: چیکارش کنم؟

 شهید حسین حمایتی دوست بیژن تریاک ها را از بین برد.

 مادرش به شوخی می گفت: میگن تریاک واسه درد خوبه بذار من واسه گوش دردم استفاده کنم.

 بیژن گفت ما رو باش جلوی بچه های مردم رو می گیریم، مادر من! یه ذره اش هم سمه.

 اتفاقا کمیته بعد از  آن کسانی را که در زمین فوتبال مواد می گذاشتند دستگیر کرد. این اتفاق بعد از شهادت شهید گرد  افتاد که از کمیته نامه ای آمد و از بیژن خواسته بودند برود شهادت بدهد که گفتیم او شهادت واقعی را داد.

 *افطاری در یک اتاق 12 متری

 

 شهید گرد اهل شوخی با هر کسی نبود. هر نوع شوخی را هم نمی پسندید. 21 رمضان در خانه مان افطار می دادیم. اتاقمان 12 متر بود اما بیژن همه همکارانش را دعوت می کرد. آقای بهبهانی، مسعود قدرتی، پرویز قوسی، آقای خوشبخت، برادر برازجانی آن شب آمدند. شب خوبی را در کنار هم با شوخی ها و خنده ها می گذراندیم. با خانواده آقای بهبهانی و آقای قدرتی زیاد رفت و آمد می کردیم.

 *گفتم باید ببینم فرمانده ات چه شکلی است

 

 بیژن با شهید نادر مهدوی از چهار سال پیش از شهادتش در سپاه آشنا شده بود. البته ما با هم رفت و امد نداشتیم چون خانه اقای مهدوی «خورمج» بود و از ما دور بودند. فقط محل کار ایشان بوشهر بود. من اولین بار ایشان را همان صبح رفتنشان دیدم. آن روز به بیژن گفتم: من باید از لای در فرمانده ات را ببینم چه شکلیه. آقای مهدوی تقریبا شبیه بیژن به نظرم آمد اما لاغر تر و بلند تر. لباس فرم سپاه هم تنش بود.

 بیژن می آمد در خانه نقشه عملیات ‌هایشان را می کشید. دستگاه نقشه کشی داشت و همه کارها را جلوی من انجام می داد. من برایش راز دار خوبی بودم. تمام مدارک و اسناد عملیات هایشان دستم بود و در خانه بدون اینکه کسی بفهمد نگهداری می کردم. گاهی توضیحی هم در مورد کارهایش می داد. حتی زمانی که مین شاخه ای دریایی از تهران آوردند خانه ما، پرسیدم این کارتن ها چیه بیژن؟ دردسر نباشه. اینجا منفجر نشه. جعبه های مینهای دریایی بزرگ بود. البته زود مین ها را بردند تحویل دادند. روزی که قرار بود نفتکش ها را بزنند هم به من گفت چون می دانست به هیچ کس حرفی نمی زنم. اگر می گویند همسر محرم راز است من واقعا برایش محرم بودم.

 *انگشتری و اسکناس بیست تومانی امام(ره) به بیژن

 

 بعد از عملیات صاعقه با گروهی که بودند رفتند دیدار امام. امام هم به عنوان یادگاری انگشتری و یک اسکناس بیست تومانی داده بودند به بیژن. برایم از آن دیدار تعریف می کرد که خیلی خوشحال شده بود. دیدارشان هم خصوصی بود. به سرباز های همراه دوربین و به جمع آنها سکه داده بودند.

 *بوشهری ها عاشق موتور پرشی هستند

 

 موتور سیکلت پرشی داشتیم. یعنی من اسم دقیقش را نمی دانستم خودشان می گفتند: پرشی است. بوشهری ها دختر و پسر عاشق موتور هستند. بیژن لباس ساده و معمولی می پوشید. خیلی انسان تو داری بود. من اصلا گریه اش را ندیدم.

 *شهادت بیژن را از من پنهان می کردند

 

 من تازه زایمان کرده بودم و حالم اصلا خوب نبود. از طرفی هم ماموریتشان قرار بود 24 ساعته باشد. فاطمه دخترم یک روزش بود. قرار بود فردایش بیاید اما نیامد. از اتاق آمدم بیرون و پدر و مادرش را دیدم که انگار سردرگم بودند. یک سر رفتم بیرون که دیدم لانکروز سپاه هم سر کوچه ایستاده. اینجا برایم سوال پیش آمد که ماشین سپاه اینجا چه کار دارد؟ آنها نمی خواستن به من بگویند که حالم بد نشود.

 دیدم پدر شوهرم با آن ماشین رفت. پرسیدم چرا بابا با ماشین سپاه می رود او که کاری با آنها ندارد. مادر شوهرم را سوال پیچ کردم.

 گفت: چرا دست بر نمی داری؟

 

گفتم: یک اتفاقی افتاده شما سر درگم هستین.

 ایشان که اصرار من را می دید با تعلل گفت: میگن ناوچه بیژن درگیر شده.

 گفتم: چرا به من نگفتید؟

 مادر شوهر جواب داد: ناراحت نشو بر می گردن.

 گفتم: چرا نرفتن کمکشان .

 مادرش گفت: همان موقع طوفان هم شده و هیچ هواپیما یا کشتی ای نتوانسته برود کمک. آنها 3 ساعتی هم خودشان در دریا شنا می کنند.

 گفتم: باید زودتر به من می گفتید.

 *خوابی که مرا به شهادت همسرم راضی کرد

 

 ما در آن مدت واقعا چشم انتظار آمدنش بودیم و امید داشتیم که بر می گردد. اصلا فکر شهادت در مغز ما نبود. 10 روز  چشم انتظار برگشت بودیم. خوب یادم هست شب چهارم اسارتشان بود، من گفتم: خدایا! بیژن را از تو می خواهم. شب خواب دیدم شهید گرد برگشته اما دست و پا ندارد. نصفه شب از خواب پریدم گفتم: خدایا! می دانم این عشق است اما من نمی خواهم او را برایم بفرستی در حالی که زجر بکشد و دست و پا نداشته باشد. نمی خواهم شاهد زجر کشیدنش باشم چون به او علاقه دارم و نمی خواهم بینم در یک جا بنشیند. اگر می خواهی شهیدش کنی شهیدش کن، من راضی به برگشتنش با این وضع نیستم. بعد از 11 روز خبر دادند که شهید شده است.

 آقای مظفری یکی از دوستان بیژن تعریف می کرد که آنها زنده دستگیر شدند و زیر شکنجه به شهادت رسیدند. تا چهار روز هم زنده بودند، متوجه شدم همان شب که من خواب دیدم  رویایی صادقه بوده. خواب های من اکثرا تعبیر می شد. وقتی هم فهمیدم گفتم: راضی هستم به رضای خدا. اگر قرار بود فقط به خاطر من برگردد نه به دل خودش راضی نبودم.

 در آن مدت که خبری از آنها نداشتیم خیلی ها می آمدند می گفتند: در شبکه ها نشانشان داده که در عمان پیاده شدند. بیژن زنده است. اینقدر حرف های مختلف شنیده بودم که وقتی من را بردند فرودگاه بالای سر جنازه از حال رفتم و با امبولانس آورده بودنم بهشت صادق.

 *رفتی اما به فکر ما نبودی

 

 در بهشت صادق با صدای بلند داد زدم که نمی گذارم کفنش کنید مگر اینکه بدنش را ببینم. اگر کفنش کنید کفن را پاره می کنم. که گفتند: بیا ببین. حرف های مردم  آزارم داده بود از بس یک کلاغ و چل کلاغ کرده بودند. وقتی دیدمش سر و سینه اش را بوسیدم. جای سیگار ها و ترکشهایی که روی بدنش بود نگاه کردم. پاهایش از بس در پوتین داخل آب مانده بود چروک شده بود. من حالم بد شد و بردنم عقب. اما بعد شنیدم دستش از مچ بریده و به یک پوست وصل بوده است. آن لحظه به شهید گرد گفتم رفتی اما فکر ما نبودی.

 وقتی زنده بود می گفتم: تو بری ما چیکار کنیم؟ می گفت: شما خدا را دارید.

 از روزی که خبر اسارتشان آمد خانه پر بود از همسایه ها و اقوام که می آمدند. پدرم نذر کرده بود اگر بیژن برگردد تمام باغ زهرا را خوراک می دهد. ولی خواست خدا چیز دیگری بود.

 *وودی وودی پیکر و سه کله پوک

 

 5 سال حدودا با هم زندگی کردیم. اگر هر جایی می رفت باید حتما برایم سوغات می آورد. یک بار رفته بود «خارک جزیره فارسی». آنجا چیزی برای خریدن نبوده اما با ماسه تابلو می کشیدند. برای من تابلو گل طراحی کرده بود و برای مهدی هم شخصیت کارتنی وودی وودی پیکر را طراحی کرده بود. خودش هم عاشق کارتن سه کله پوک بود.

 یک بار در تهران برایش ماموریت پیش آمد و من را هم آورد. من کچل راستگو بودم همیشه.(خنده) سر خیابان که ایستاده بودیم. بیژن می خواست ماشین بگیرد اما راننده تاکسی کرایه را زیاد گفت. بیژن گفت: عمو چی می گی ما خودمان بچه اینجا هستیم، کرایه اینقدر نیست.

 من گفتم :چرا دروغ میگی ما کجا بچه اینجایم؟

 گفت: هیچی نگو آبرومون رو بردی.

 *وصیت نامه همسرم را پاره کردم

 

 یکبار از من پرسید اگر شهید شوم چیکار می کنی؟ گفتم: اصلا حرفش را هم نمی زنی.حتی یکبار وصیت نامه ای نوشته بود و نشانم داد ،ازش گرفتم و جلوی رویش پاره کردم. گفتم: حالا واسه من وصیت می نویسی؟

 گفت: باشه، حساب کار دستم آمد.

 وقتی شهید مهدوی را دم در دیدم دلم تکونی خورد و یک طوری شدم البته آن لحظه اصلا نفهمیدم چم شده؟ اصلا حس نمی کردم آخرین بار است که بیژن را می بینم.

*از شنیدن خبر شهادت بیژن شوکه شدم

 

 من با شنیدن خبر شهادت شوکه شده بودم. بی تابی نداشتم و حتی گریه هم نمی کردم. هیچ کس هم نمی‌گفت: چرا این زن گریه نمی کند/ هیچ چیزی در حافظه ام نبود جز اینکه دو بچه دارم و باید بزرگشان کنم. انگار همه خاطراتم پاک شده بود. آن روزها میگرن گرفتم و هنوز هم دچارش هستم. تا 7 سال منزل پدر شوهر مانده بودم. بیژن زمان شهادتش 21 ساله بود.

 از شهادت حسین حمایتی بسیار ناراحت شده بود. مادرش تعریف می‌کرد که سر مزار شهید حمایتی بیژن خیلی گریه می کرد. الان هم کنار حسین در بهشت صادق دفن است.

 بعد از شهادتش دم صبح خواب دیدم رودخانه ای است که دو طرفش سبزه زار است، یک طرف بیژن ایستاده و یک طرف من. گفت: سپرده متان دست خدا.

 شهید گرد اهل ماهی گیری بود. دریا را مثل کف دستش می شناخت. همیشه می گفت: دریا مثل خانه دومم می ماند.

 بستری می خواهم از گلهای سرخ

 تا تو را یک شب در آن مستی دهم

 این شعر را وقتی برای بیژن می خواندم خیلی خوشش می آمد.